جاسوسی به سبک ماموران اطلاعات

خرید بک لینک
از وقتی دوباره سر و کلهاش پیدا شد انقدر فکر و خیال ریخت توی سرم که درست خوابم نمیبرد. نه اینکه نباشد یا رفته باشد، نه! هرچه که نباشد گل بداخلاق و کمحوصله و مغرور من است، اما ماندنی است! اینکه بعد از مدتها بیهوا بیاید و غرولند کند و از بودنش مطمئنم کند، برایم عادی شده، اما اینبار کمی با دفعات پیش متفاوت بود؛ هم اتفاقات پیش از آمدنش، هم نوع آمدنش؛ بداخلاقتر و کمحوصلهتر از قبل، اما مغرور ... نه!

نزدیک ظهر است، تنها و خوابآلود نشستم و مطالب چاپ شده در «پیامآور» را زیر و رو میکنم. گزارشها، مقالهها، مصاحبهها و حتی پاسخ به خوانندگان! هرچیزی که اسم «مزدک» پای آن خورده به اضافهی شمارهی هفتهنامه و تاریخ و صفحهی مطلب را یادداشت میکنم. نمیدانم به چه کارش میآید، من فقط قول دادم که کمکش کنم.

قبل از این راجع به همکاریشان در تحریریهی «پیامآور» با گل مذکور خودم شنیدهبودم اما هیچوقت به فکرم نرسیده بود که تلاشی برای پیدا کردن مطالبی که نوشته بکنم. (کاش بود و میخواند و میدید که در ماجرای فضولیهایم آنقدرها هم زرنگ نیستم؛ نه به اندازهی ماموران اطلاعات!)

فیلم rosemary baby که تمام شد، نزدیک بود از بیکاری کلافه شوم. اما یادم افتاد که با تِم فضولی به سبک ماموران اطلاعات، میتوانم گشت زدن در آنهمه هفتهنامه را حتی با چشمان خستهی بیعینک جذاب کنم! کاش یک نفر بود که به آن آقای مغرور دوستداشتنی تفاوت فضولی به سبک اطلاعات و فضولی به سبک من را یادآوری کند؛ تفاوت بین جاسوسی و فضولی را؛ بین چوب زدن زاغ سیاه و فضولی اصلن! اینکه آنها سرک میکشند تا از زندگی بیزار کنند و من هرجایی که به فکرم برسد را میگردم تا بیشتر دوستش داشتهباشم! خوشبختانه برخلاف نشریات امسال و ۱۰ - ۱۱ سال پیش، مطالبی که روبهرویم میبینم فوقالعاده خواندنی هستند؛ حتی اگر قرار باشد فقط تیتر را بخوانم و اسم نویسنده را! میخواهم در طول نوشتن این اطلاعات، گلنویسها را هم بخوانم؛ چشمهایم همکاری نمیکنند. گوشی را برمیدارم و از تک تک نوشتههایش عکس میگیرم؛ بیاجازه و البته نه به سبک ماموران اطلاعات؛ به سبک خودم!

یادداشت بی یادداشت و دلنوشتهای بالای صفحه: «مزدک و امید کنار من دور میز نشستند و دارند مطلب مینویسند. مزدک قصد دفاع از پیامآور را دارد که به گفتهی یک خواننده متهم به «زردی» (همان بیماری یرقان) شده و اون هم دنبال دلیل میگرده. امید هم دربارهی فرار مغزها و مهاجرت مینویسه. منم موندم از کی بنویسم تا زردی نگیرم، اینجا همه ساکتند، باور کنید هر ۳ نفر ما دوست داریم «پیامآور» نشریهی خوبی باشه. اما ظاهرا عمده خوانندهها چیز دیگهای دوست دارند. برای همین هم سراغ بعضیها برای مصاحبه میریم که نگو و نپرس. دلم برای هر سه نفرمون میسوزه. باور کنید!» به مهاجرت فکر میکنم و به روزهایی که هنوز از همینجا، همین دوروبر راجع بهش صحبت میکرد و راجع به همهی چیزهای بد دیگر. به روزهایی که هنوز بود، هرچند گل بداخلاق و کمحوصله و مغرور من نبود. من فکر میکنم و «حجت اشرفزاده» توی گوشم میخواند «هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم * اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی» و من فکر میکنم که ماهش چقدر شبیه گل من است؛ حالا نه به آن خوبی و شاید کمی نزدیکتر! و فکر میکنم به تماشای فیروزه و الماس چشمهایش از همین نزدیکی و نه از توی قابهای مزخرف تلویزیون، لپتاپ، تبلت، گوشی و حتی قابعکس!

از پای کاغذها بلند میشوم. بالاخره همه میدانند که اشک دشمن کاغذ است!

آخرین سیگار توی پاکت را روشن میکنم و فکر میکنم بعد راجع به عکسها به مزدک بگویم؛ مثلن بگویم به عنوان جایزهی کمک کردنم میخواهمشان! میدانم که قبول میکند؛ بعد از کمی مردمآزاری حتمن! که البته آن یک کم هم حق مسلماش است. من هم اگر میدانستم یک نفر کس دیگری را همینقدر دوست دارد که من گل بداخلاقم را درنگ نمیکردم؛ هم به طرف یادآوری میکردم که دوست داشتن این مدلی هرچقدر سخت، باز هم میتواند باعث خوشحالی باشد و هم اینکه به خودم خوش میگذشت! فقط این وسط میماند راضی کردن بداخلاقترین آقاههی دنیا؛ کاش یک نفر به او میفهماند که ناراحتیاش،ضربه خوردناش، آخرین چیزی است که دلم میخواهد ببینم؛ حتی آخرین چیز هم نیست! کاش یک نفر به او میفهماند که اگر ماموران اطلاعات در طی هر ماموریت جاسوسی همینقدر گریه میکردند که من میکنم، قطعن دنیا جای بهتری برای زندگی بود و کاش یک نفر به او میفهماند نبودنش، کم بودنش مسبب همهی این دلخوریهاست؛ مگر من بدم میآمد به جای زبان گریه، تمام قصههایش را از زبان خودش بشنوم؟ ... با صدای خودش؟! ...

شازده کوچولو...

ما را در سایت شازده کوچولو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 20:49

صفحه بندی