نقد روانشناسی فیلم * روانی * آلفرد هیچکاک

خرید بک لینک

این فیلم دربارهی دختری است (ماریون) که برای حل مشکلات مالی و رسیدن به معشوقش اقدام به دزدین مبلغ زیادی پول از محلکارش میکند. او که بسیار مضطرب و دستپاچه است، برای فرار از کنجکاویهای پلیس به متل دورافتادهای پناه میبرد تا شب را در آنجا بگذراند. صاحب متل (نورمن بیتس) که در نگاه اول عاشق دختر شده، او را به شام دعوت کرده و ادعا میکند که به همراه مادرش در ساختمان سهطبقهی کنار متل زندگی میکند. هنگامی که دختر قصد دارد برای صرف شام به آن ساختمان برود، صدای مادر را شنیده و متوجه میشود که او از این بابت ناراحت است. پس با توافق هم برای صرف شام به دفتر مدیر هتل میروند. تمام اتاق پر از پرندههای تاکسیدرمی شده است. وقتی پسر از مادرش میگوید و اینکه پس از فوت همسرش در زمان کودکی او، حال روحی خوشی ندارد، دختر پیشنهاد میکند که برای پرستاری بهتر او را به تیمارستان منتقل کنند. پسر عصبانی شده، حالت ترسناکی به خود میگیرد و حرفهای عجیبی میزند، اما پس از اینکه آرام میشود اشاره میکند که مادرش مثل تمام پرندههای خشکشدهی داخل اتاق، بیآزار است. کمی بعد، آنها از هم خداحافظی میکنند و دختر برای استحمام و استراحت به اتاقش میرود که ناگهان زنی که چهرهاش دیده نمیشود و مادر پسر است، ظاهر میشود و دختر را با چاقو به قتل میرساند. در صحنهی بعد پسر را میبینیم که گویا بعد از بازگشت مادرش، به خانه متوجه دستهای خونآلود او شده. پسر با وظیفهشناسی تمام، به اتاق دختر میرود، همهی وسایل داخل اتاق را جمع میکند. ماشین دختر را به باتلاقی برده و همراه جنازه به باتلاق میاندازد. از طرف دیگر صاحب دفتری که دختر در آنجا مشغول کار بود، برای جلوگیری از دخالت پلیس، کارآگاهی خصوصی استخدام کرده تا پولها را برگرداند و مسئله را ختم به خیر کند.

کارآگاه که خواهر مقتول را منزل معشوقهی مقتول تعقیب کرده، با آنها آشنا میشود و قرار میشود که آنها را درجریان اطلاعاتی که بهدست میآورد قرار دهد. وقتی در مسیر جستجوهایش به متل میرسد، متوجه دستپاچگی و حرفهای ضد و نقیض مدیر متل میشود. مادر پسر را پشت پنجره بالاترین طبقه میبیند و با جلوگیری از رفتن او به ساختمان سهطبقهی محل سکونت مادر، تصمیم میگیرد به باجهی تلفن رفته، به خوهر و معشوق مقتول محل جستجو و زمان بازگشتش را اطلاع دهد و دوباره به متل برگردد. اینبار سعی میکند بدون جلبتوجه پسر (مدیر متل) به ساختمان راه پیدا کند. در بدو ورود به وسیلهی همان زن و با همان چاقو به او نیز به قتل میرسد. پسر که متوجه دنبالهدار بودن این ماجرا شده، مادر را علیرغم میلش بغل کرده و به پایینترین طبقهی ساختمان –که انبار میوه است- منتقل میکند. وقتی معشوق دختر و خواهر او از بازگشت کارآگاه ناامید میشوند، به کلانتر محلی مراجعه میکنند. آنجا متوجه میشوند که مدت یکسال است که مادر پسر، خودش و معشوقش را مسموم کرده. اما آنها بنا به حرفهای کارآگاه از دیدهشدن زنی در پشت پنجره مطمئن بودند. خودشان دستبه کار میشوند و بهعنوان زن و شوهر به متل میروند. اتاقی میگیرند. معشوق مقتول با مدیر متل سرگرم صحبت میشود و دختر به اتاقهای ساختمان سرک میکشد. تا زمانی که پسر متلدار متوجه علت حضور آنها میشود، معشوق دختر را مضروب میکند و به سمت خانه میدود. دختر که قصد ترک خانه را داشته، او را از پنجره میبیند و برای مخفی شدن به طبقهی پایین میرود. متوجه زنی که روی صندلی نشسته میشود. صندلی را برمیگرداند و با اسکلت مادر پسر مواجه میشود. ناگهان کسی در همان لباس مقتول و با همان لباس به او حملهور میشود. اما با وساطت معشوق دختر متوقف میشود و آنجا است که چهره و هویت او مشخص میشود. زن قاتل مادر پسر متلدار نیست، بلکه خود پسر است در لباس مادرش.

در فیلم «روانی» ما حرکتی را از سوی برهنگی و تاریکی به سمت روشنایی شاهد هستیم. این حرکت حتی در صحنهپردازیها و لوکیشنهای فیلم به چشم میخورد که در مبحث نقد روانشناسی میتوان گفت حرکتی از ناخودآگاه به خودآگاه. حرکتی از خانهی مرموز و تاریک به سوی چراغ آویزی که در یکی از پلانهای آخر و به محض آشکار شدن معما، بر اثر برخورد خواهر مقتول، در زیرزمین ساختمان به حرکت درمیآید. علاوهبراین ساختمان سهطبقهای که راز مدیر هتل در آن نهفته است، را میتوان نشان سه ضمیر خودآگاه، نیمههشیار و ناهشیار دانست. برای حل این معما ما از طبقهی اول ساختمان – که خودآگاه مدیر هتل است- به زیرزمین –ناخودآگاه- میرویم.

پس از اینکه «ماریون» در ابتدای فیلم، نمیتواند تعادلی بین خود و فراخودش برقرار کند، نهایتا آرزوهای ازدسترفتهی او غالب شده و باعث میشود که اقدام به دزدی کند. پس از آن در متل هنگامی که نورمن و ماریون همدیگر را ملاقات میکنند، از آرزوهایی میگویند که نشاندهندهی عمق ناخودآگاه آنها است.

همانطور که در پایان فیلم و هنگام بازجویی متوجه میشویم، «نورمن» که نمیخواسته مرد دیگری به جز خودش در زندگی مادرش باشد، ابتدا معشوقهی مادر و سپس مادرش را بهوسیلهی سم به قتل میرساند و اینطور وانمود میکند که مادرش مسئول این قتل و خودکشی است. به دلیل علاقهای که به مادر داشته، جسد او را دزدیده و به خانه میآورد و در طی مکالماتش با او، به جای هردوشان سخن میگوید. اینجاست که به مرور زمان دچار یک زندگی دوگانه میشود. قسمتی از او نقش «نورمن» را ایفا می کند و قسمت دیگر نقش مادری را که مانند پسرش از حضور شخص دیگری در زندگیشان ناراضی است (حسادت میکند) و به همین دلیل هرکسی را که به قصد خراب کردن دنیایشان میآید، از بینمیبرد. (ماریون و دو دختری که در پایان فیلم متوجه گم شدنشان در گذشته میشویم.) عقدهی اودیپ در این قسمت به وضوح قابل مشاهده است. عقدهای که از کودکی در وجود «نورمن» مانده و به بزرگسالی او راه پیدا کردهاست. این علاقهی جنونآمیز او به مادرش را در دیالوگهایی که در هنگام صرف شام بین «نورمن» و «ماریون» صورت میگیرد به وضوح مشاهده میکنیم. برای مثال، پس از آنکه «ماریون» از «نورمن» میخواهد که برای حفاظت از خودش در مقابل حسادت مادر، او را به تیمارستان منتقل کند، «نورمن» به شدت عصبانی شده و پس از آرام شدن میگوید که این فکر از ذهن خود او هم گذشته که مادرش را بگذارد و برود اما پس از آن اضافه میکند که «مادرم به من احتیاج دارد.» بهطورکلی مشکلات شدیدی که «نورمن» در کودکی تجربه کرده، مثل مرگ پدرش در 5 سالگی، باعث تشدید علاقهی او به مادر و ایجاد وابستگی شدید شدهاست که مسبب این بیماری و این اتفاقها است.

علاوه براین قتل مادر «نورمن» بهدست خودش، اتفاقی دردناک و عذابآور برای او بوده، در نتیجه برای فرار از عذابوجدان اتفاقات پیش آمده را طور دیگری در ذهن خود ترسیم میکند. برای فرار از این عذاب، تابوت مادر را در زیرزمین منزل (ناخودآگاهش) مخفی میکند. این صحنهآرایی انقدر تمیز و بینقص است که خودش نیز باور میکند، مادر حسود بداخلاقش زنده است، با او زندگی میکند و به وجود او نیاز دارد. او نیمی از وجودش را به مادرش میدهد و همانطور که گفتهشد، حتی بهجای او صحبت میکند (صدای مادر را در طول فیلم، بارها میشنویم که در حال مکامله با نورمن است).

همانطور که گفتهشد، با ادامه پیدا کردن این روند است که «نورمن» دچار بیماری دوشخصیتی میشود، بهجای خودش صحبت میکند و بهجای مادر –که اسکلتی بیشتر نیست- پاسخ میدهد. این بیماری حتی از این نیز فراتر میرود، تا جایی که «نورمن» در بعضی مواقع خودش است و فکر میکند که مادری در ساختمان منتظر او است، اما در بعضی اوقات، خود حقیقیاش فراموش میشود و «نورمن» فقط «مادر نورمن» است، تا جایی که در قالب او دست به قتل میزند، دوباره به حالت قبلی باز میگردد و پسر وظیفهشناسی میشود که باید مادر را از این مخمصه نجات دهد.

اما این هم پایان ماجرا نیست. در پایان فیلم و در جریان بازجوییها میبینیم که یکی از شخصیتهای «نورمن» بهطورکلی بر شخصیت دیگر غالب شدهاست. در این قسمت ما شاهد زندانیای هستیم که از نگهبانها درخواست پتو کرده، اما در آن زندانی دیگر خبری از «نورمن» نیست. مادری است در قالب «نورمن» که حالا پس از سالها از دست پسر بدش خسته شده و قصد دارد در رابطه با اتفاقات پیشآمده، پسرش را مقصر جلوه دهد: «این خیلی دردناکه که مادر حرفهایی رو بزنه که باعث محکومیت پسرش بشه. اما من نمیتونم به اونها اجازه بدم که متوجه بشن من قاتل بودم. اونا از من دورش میکنن، کاری باید مدتها قبل میکردم. اون همیشه پسر بدی بوده و درنهایت قصد داره بهشون بگه که من قاتل اون دخترها و اون مرده بودم.» این افکاری است که «نورمن» یا شخصیت مادر او در زندان و در ذهن مادر او میگذرد. او تاکید میکند که «نورمن» همیشه پسر بدی بوده؛ چیزی که در ناخودآگاه نورمن، بهخاطر قتلها میگذرد. علاوهبراین میشنویم که باید مدتها پیش این دو نفر «نورمن» و «مادرش» از هم دور میشدند که این هم نشاندهندهی تشدید علاقهی او به مادر در زمان کودکی، کشتن او بهخاطر حسادت، آوردن جسد او به خانه و ادامهی ماجرایی است که باید مدتها پیش مانع رخدادن آن میشد.


موضوعات مرتبط: لمپانویس ، تکلیفانه شازده کوچولو...

ما را در سایت شازده کوچولو دنبال می‌کنید

برچسب: روانشناسی,فیلم,روانی,آلفرد,هیچکاک, نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:22

صفحه بندی