خالی از هدف، بدون مقصد ادامه میدهی... با هر قدمی که برمیداری، پاهایت سست و سستتر میشوند.
به کجا میروی؟!
جسم نیمهجانت را به دنبال خود میکشی و همچنان پیش میروی؛ به سوی هیچ، شاید!
زمان از میان تک درخت بارانزدهی کوچه میگذرد ... هوووووو
اینبار تو میمانی و گامهایی که دیگر به دنبالت نمیآیند؛ فریاد میکشی، التماس میکنی، با مشت به دیوارها میکوبی؛استخوانهای یخزدهات تاب نمیآورند، خرد میشوند. میشکنی.
روی زمین میافتی و با خود تکرار میکنی: "به کجا میروم؟!"
هیچ پاسخی نیست، صدایی حتی ... تنها صدای زمان است که از میان تک درخت بارانزدهی کوچه میگذرد ... هوووووو
دستانت را در جیبهایت فرو میکنی و پی چیزی میگردی؛ شاید خاطراتی که هرگز نداشتهای و فکر میکنی، به روزهایی که هیچوقت سپری نکردهای، به مقصدی که پیشرویت است اما ناکجاست!
باز نعشت را روی زمین میکشی، باد میآید، زمان میگذرد... کوچه سرد است، تنگ است، تاریک است ...
هیچکس نیست، هیچچیز نیست.
صدایی میآید: هوووووو
زمان میگذرد
وقت تنگ است؛ دیر کردهای شاید ...
به کجا میروی؟!
شازده کوچولو...ما را در سایت شازده کوچولو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10