خرید بک لینک
برف بهاردر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.من اما دل‌سرد از نبودنت پشت این میله‌ها زندانی‌ام. در قلبم توفانی برپاست. کاش سردی‌ات، سرمای زمستان نبود. کاش آفتاب می‌شدی، بهار می‌آوردی. تو دست‌هات معجزه‌اند، آغوشت گرمی تازه‌ی بهار است ... آفتابی دیگر. برای من برف چیزی جز سختی نیست. جز وحشت یخ زدن در خواب ... خواب فراموشی ... جدا از تابش چشم‌هاتمن یقین دارم که بهار با یک گل هم خواهد آمد اگر تو بیایی. کاش می‌آمدی، گل من ... کاش بهار می‌آوردی.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 3:30

ژولیده‌پوش دانای مندر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.گاهی گوشه‌ی خیابان نشسته بود، گاهی روی دیوارهای سنگی پارک. هرچه جلوتر می‌رفتم اما چیزی از صدایش کم نمی‌شد، رد نمی‌شد، تمام نمی‌شد، بود ...پیش از این هم دیده بودمش، با همان موهای مجعدی که تا زیر شانه‌اش می‌رسد و همان کت مشکی کتانی بلند رنگ‌ورو رفته. بلند قامت است و لاغر اندام و همیشه حرف می‌زند؛ از فیلم‌هایی که شاید هرگز ندیده و همیشه همه‌چیز را می‌داند. با شیوه‌ی مخصوص خودش فیلم‌های مرخرف را، بازی بازیگراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 3:30

جاسوسی به سبک ماموران اطلاعاتدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.نزدیک ظهر است، تنها و خواب‌آلود نشستم و مطالب چاپ شده در «پیام‌آور» را زیر و رو می‌کنم. گزارش‌ها، مقاله‌ها، مصاحبه‌ها و حتی پاسخ به خوانندگان! هرچیزی که اسم «مزدک» پای آن خورده به اضافه‌ی شماره‌ی هفته‌نامه و تاریخ و صفحه‌ی مطلب را یادداشت می‌کنم. نمی‌دانم به چه کارش می‌آید، من فقط قول دادم که کمکش کنم.قبل از این راجع به همکاری‌شان در تحریریه‌ی «پیام‌آور» با گل مذکور خودم شنیده‌بودم اما هیچ‌وقت بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 3:30

دلتنگی هرگز بهانه‌ای برای تکرار یک اشتباه نیستجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است.می‌دانی که اگر بیایی دوباره عاطفه‌ی دوست غیر هم‌جنس، جایگزین عاطفه‌ی تو می‌شود. دوباره حساسیت روی بازی‌های کامپیوتری بچه‌بازی می‌شود. دوباره طرفداری از خاتمی هم‌رنگ جماعت شدن کورکورانه است. دوباره برای معتاد شدن معتادها و کارتون‌خواب شدن خیابان خواب‌ها مقصری وجود دارد که کسی جز خود آن‌ها نیست. دوباره اتاق نامرتب من، مصداق زندگی سگی می‌شود. دوباره فیلم‌های ایرانی غیرقابل تحمل می‌شوند.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 3:30

ترسناک‌ترین مندر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.بعضی آدم‌ها هستند که همه‌چیزت را می‌گیرند؛ دلت، احساست، غرورت، روزهای خوشی که بود، سال‌های بهتری که می‌توانست باشد ... که با وجود آن‌ها می‌توانست باشد. ولی عجله نکن؛ آدم‌هایی هستند که صدبار، بلکه هزاربار از گروه اول ترسناک‌ترند. اولی‌ها خودشان را از تو می‌گیرند و این‌یکی‌ها خودت را!کسانی که وقتی می‌روند، همه‌ی وجودت را طوری در خود حل می‌کنند و می‌برند که یک‌وقت به خودت می‌آیی و می‌بینی هیچ‌چیز از تو نمانده استادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 3:30

تولدت مبارک ... همین!در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.از قحطی واژه می‌ترسیدم؛ یادت هست؟! پنج سال از دوست داشتنت گذشته و حالا هجوم پوچ حرف‌ها، کلمات و جمله‌ها را با پوست و گوشت و استخوانم حس می‌کنم. سرشار از تو و بی‌تو ... پر از حس دوستی و تنفر ... پر از تضاد ... پر از خالی تنها می‌نشینم و ریه‌هایم را پر می‌کنم از جبر نبودنت. دیگر حتی آغوشت را نمی‌خواهم یا به جز آغوشت هیچ نمی‌خواهم ... دیگر نمی‌دانم چه می‌خواهم. هرچه را شبیه توست می‌خواهم و نمی‌خواهم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 3:30

برای مهربان‌ترین مادربزرگ دنیا جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است.گوشی تلفن از دستش می‌افتد. فکرت از سرم می‌گذرد. تمام نیرویم را جمع کرده‌ام.‌ می‌پرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع می‌کند. می‌گوید: «مامان‌بزرگ» لقمه‌ی نان و پنیر از دستم می‌افتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی می‌فشارد. زیر لب تکرار می‌کنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». می‌گویم و می‌گویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفه‌ام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است. دلم می‌خواهد مسافری اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 3:30

هدیه ای برای یک کودک مردهدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.حوادث ناگواری که انسان با آن دست‌وپنجه نرم می‌کند، معمولا به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم توسط خود او ایجاد می‌شود. از میان این حوادث، جنگ‌ها بیش‌ترین تاثیر را بر کودکان دارند. پس از جنگ جهانی اول، تصور غالب این بود که درصورت حضور والدین در کنار کودک، از اثرات سوء جنگ روی او به شکل چشم‌گیری کاسته می‌شود اما پژوهش‌های بعد از آن ثابت کرد که کودکان بیش‌تر از بزرگ‌سالان، خطر را فهمیده و به آن واکنش نشان می‌ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 3:30

نقد روانشناسی فیلم * روانی * آلفرد هیچکاکدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.این فیلم درباره‌ی دختری است (ماریون) که برای حل مشکلات مالی و رسیدن به معشوقش اقدام به دزدین مبلغ زیادی پول از محل‌کارش می‌کند. او که بسیار مضطرب و دست‌پاچه است، برای فرار از کنجکاوی‌های پلیس به متل دورافتاده‌ای پناه می‌برد تا شب را در آن‌جا بگذراند. صاحب متل (نورمن بیتس) که در نگاه اول عاشق دختر شده، او را به شام دعوت کرده و ادعا می‌کند که به همراه مادرش در ساختمان سه‌طبقه‌ی کنار متادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 3:30

برای مهربان ترین مادربزرگ دنیادر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.وشی تلفن از دستش می‌افتد. فکرت از سرم می‌گذرد. تمام نیرویم را جمع کرده‌ام.‌ می‌پرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع می‌کند. می‌گوید: «مامان‌بزرگ» لقمه‌ی نان و پنیر از دستم می‌افتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی می‌فشارد. زیر لب تکرار می‌کنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». می‌گویم و می‌گویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفه‌ام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است. دلم می‌خواهد مسافری از دوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 3:30

وشی تلفن از دستش میافتد. فکرت از سرم میگذرد. تمام نیرویم را جمع کردهام. میپرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع میکند. میگوید: «مامانبزرگ» لقمهی نان و پنیر از دستم میافتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی میفشارد. زیر لب تکرار میکنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». میگویم و میگویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفهام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است.دلم میخواهد مسافری از دور دستها بیاید، سرم را روی سینهاش بگذارم و تمام سالهای سختیت را اشک بریزم. مسافر هیچ نگوید؛ صبر کند، درکم کند و من به بغض امان ماندن ندهم. کاش مسافر مثل تو فهمیدن را بلد باشد. فهمیدن حسها را، ضعفها را، آدمها را ... کاش مثل تو بفهمد و درک کند و همدل باشد و هیچ نگوید ... کاش کسی شبیه تو باشد.در فکرم جستجویت کردهام. به سالهای سیاه نه چندان دور برگشتهام. به بودنت؛ به وقتی همه بد بودند و تو بهترین بودی. به وقتی همه زخم زدند و تو همدل بودی. به وقتی هیچکس نفهمید و تو کاری کردی که از سالهای دور بهتر از هر کاری آموخته بودی؛ تو درک کردی و دم نزدی، ناسزا نگفتی، شکوه نکردی ... فقط حس کردی. اصلن مگر تو چیزی به جز احساس بودی؟! به جز احساس پاک سرکوبشدهای که تا آخر عمر تنهایت نگذاشت ... حق داشتی خسته باشی جانم. حق داشتی که همهی ما را بگذاری و بگذری. مایی که جز به تنفر با هم نبودیم... و تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 2:21

حوادث ناگواری که انسان با آن دستوپنجه نرم میکند، معمولا بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم توسط خود او ایجاد میشود. از میان این حوادث، جنگها بیشترین تاثیر را بر کودکان دارند. پس از جنگ جهانی اول، تصور غالب این بود که درصورت حضور والدین در کنار کودک، از اثرات سوء جنگ روی او به شکل چشمگیری کاسته میشود اما پژوهشهای بعد از آن ثابت کرد که کودکان بیشتر از بزرگسالان، خطر را فهمیده و به آن واکنش نشان مادامه مطلب

برچسب: هدیه,برای,کودک,مرده, نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:22

این فیلم دربارهی دختری است (ماریون) که برای حل مشکلات مالی و رسیدن به معشوقش اقدام به دزدین مبلغ زیادی پول از محلکارش میکند. او که بسیار مضطرب و دستپاچه است، برای فرار از کنجکاویهای پلیس به متل دورافتادهای پناه میبرد تا شب را در آنجا بگذراند. صاحب متل (نورمن بیتس) که در نگاه اول عاشق دختر شده، او را به شام دعوت کرده و ادعا میکند که به همراه مادرش در ساختمان سهطبقهی کنار متل زندگی میکندادامه مطلب

برچسب: روانشناسی,فیلم,روانی,آلفرد,هیچکاک, نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:22

از قحطی واژه میترسیدم؛ یادت هست؟! پنج سال از دوست داشتنت گذشته و حالا هجوم پوچ حرفها، کلمات و جملهها را با پوست و گوشت و استخوانم حس میکنم. سرشار از تو و بیتو ... پر از حس دوستی و تنفر ... پر از تضاد ... پر از خالی تنها مینشینم و ریههایم را پر میکنم از جبر نبودنت. دیگر حتی آغوشت را نمیخواهم یا به جز آغوشت هیچ نمیخواهم ... دیگر نمیدانم چه میخواهم. هرچه را شبیه توست میخواهم و نمیخواهم. هر چه مثل تو نیست میخواهم و نمیخواهم. تو را میخواهم و نمیخواهم! فکر میکنم به زمینی که با تو امنترین جا بود، نه برای زیستن که برای زندگی. به صدایت کهادامه مطلب

برچسب: تولدت مبارک,تولدت مبارک عشقم,تولدت مبارک اندی,تولدت مبارک عزیزم,تولدت مبارک دوستم,تولدت مبارک رفیق,تولدت مبارک خنده دار,تولدت مبارک دوست,تولدت مبارک متن,تولدت مبارک رسمی, نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 2:15

8 اکتبر 2015 00:00 یکسال دیگر هم گذشت. امسال تولد 40 سالگیات را جشن میگیری... یا شاید هم نمیگیری! شاید مثل سالهای پیش غصهدار ریحانهای و نگران کودکان کوبانی، سوریه و فلسطین. آنقدر از من دور شدی که نمیدانم باید تولدت را تبریک بگویم یا نه. همیشه دور بودی. مثل سال پیش؛ یادت هست؟ من روزهایی سراسر از صلح و آرامش و دوستی برایت آرزو کردهبودم و تو مثل همیشه، مثل آدمبزرگها، نخوانده، نداسته قضاوتم کردی: «تو این شرایط من خجالت میکشم حتی به تولدم فکر کنم.» من دوستت داشتم؛ از صمیم قلب برآورده شدن آرزوهایت را آرزو کرده بودم و تو بهجای اینکه پشت میز، روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 20:50

صفحه بندی