گزارشی از برف بهار
-
تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:30
برف بهاردر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.من اما دلسرد از نبودنت پشت این میلهها زندانیام. در قلبم توفانی برپاست. کاش سردیات، سرمای زمستان نبود. کاش آفتاب میشدی، بهار میآوردی. تو دستهات معجزهاند، آغوشت گرمی تازهی بهار است ... آفتابی دیگر. برای من برف چیزی جز س...
ژولیدهپوش دانای من در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:30
ژولیدهپوش دانای مندر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.گاهی گوشهی خیابان نشسته بود، گاهی روی دیوارهای سنگی پارک. هرچه جلوتر میرفتم اما چیزی از صدایش کم نمیشد، رد نمیشد، تمام نمیشد، بود ...پیش از این هم دیده بودمش، با همان موهای مجعدی که تا زیر شانهاش میرسد...
روایت تازه از جاسوسی به سبک ماموران اطلاعات
-
تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:30
جاسوسی به سبک ماموران اطلاعاتدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.نزدیک ظهر است، تنها و خوابآلود نشستم و مطالب چاپ شده در «پیامآور» را زیر و رو میکنم. گزارشها، مقالهها، مصاحبهها و حتی پاسخ به خوانندگان! هرچیزی که اسم «مزدک» پای آن خورده به اضافهی شمارهی هف...
جزئیات تازه از دلتنگی هرگز بهانهای برای تکرار یک اشتباه نیست
-
تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:30
دلتنگی هرگز بهانهای برای تکرار یک اشتباه نیستجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.میدانی که اگر بیایی دوباره عاطفهی دوست غیر همجنس، جایگزین عاطفهی تو میشود. دوباره حساسیت روی بازیهای کامپیوتری بچهبازی میشود. دوباره طرفداری از خاتمی همرنگ جماعت شدن کورکورانه ا...
جزئیات تازه از ترسناکترین من
-
تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:30
ترسناکترین مندر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.بعضی آدمها هستند که همهچیزت را میگیرند؛ دلت، احساست، غرورت، روزهای خوشی که بود، سالهای بهتری که میتوانست باشد ... که با وجود آنها میتوانست باشد. ولی عجله نکن؛ آدمهایی هستند که صدبار، بلکه هزاربار از گروه ا...
گزارشی از تولدت مبارک ... همین!
-
تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:30
تولدت مبارک ... همین!در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.از قحطی واژه میترسیدم؛ یادت هست؟! پنج سال از دوست داشتنت گذشته و حالا هجوم پوچ حرفها، کلمات و جملهها را با پوست و گوشت و استخوانم حس میکنم. سرشار از تو و بیتو ... پر از حس دوستی و تنفر ... پر از تضاد ....
جزئیات تازه از برای مهربانترین مادربزرگ دنیا
-
تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:30
برای مهربانترین مادربزرگ دنیا جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.گوشی تلفن از دستش میافتد. فکرت از سرم میگذرد. تمام نیرویم را جمع کردهام. میپرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع میکند. میگوید: «مامانبزرگ» لقمهی نان و پنیر از دستم میافتد. بغض گلویم را تا مرز ...
ماجرای هدیه ای برای یک کودک مرده
-
تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:30
هدیه ای برای یک کودک مردهدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.حوادث ناگواری که انسان با آن دستوپنجه نرم میکند، معمولا بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم توسط خود او ایجاد میشود. از میان این حوادث، جنگها بیشترین تاثیر را بر کودکان دارند. پس از جنگ جهانی اول، تصور غال...
پشت پرده نقد روانشناسی فیلم * روانی * آلفرد هیچکاک
-
تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:30
نقد روانشناسی فیلم * روانی * آلفرد هیچکاکدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.این فیلم دربارهی دختری است (ماریون) که برای حل مشکلات مالی و رسیدن به معشوقش اقدام به دزدین مبلغ زیادی پول از محلکارش میکند. او که بسیار مضطرب و دستپاچه است، برای فرار از کنجکاویهای...
آنچه باید درباره برای مهربان ترین مادربزرگ دنیا بدانید
-
تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:30
برای مهربان ترین مادربزرگ دنیادر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.وشی تلفن از دستش میافتد. فکرت از سرم میگذرد. تمام نیرویم را جمع کردهام. میپرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع میکند. میگوید: «مامانبزرگ» لقمهی نان و پنیر از دستم میافتد. بغض گلویم را تا مرز پارگ...
برای مهربان ترین مادربزرگ دنیا
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 2:21
وشی تلفن از دستش میافتد. فکرت از سرم میگذرد. تمام نیرویم را جمع کردهام. میپرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع میکند. میگوید: «مامانبزرگ» لقمهی نان و پنیر از دستم میافتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی میفشارد. زیر لب تکرار میکنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». میگویم و میگویم که رفتن خواست دلت بود. ش...
هدیه ای برای یک کودک مرده
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 22:22
حوادث ناگواری که انسان با آن دستوپنجه نرم میکند، معمولا بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم توسط خود او ایجاد میشود. از میان این حوادث، جنگها بیشترین تاثیر را بر کودکان دارند. پس از جنگ جهانی اول، تصور غالب این بود که درصورت حضور والدین در کنار کودک، از اثرات سوء جنگ روی او به شکل چشمگیری کاسته میشود اما پژو...
نقد روانشناسی فیلم * روانی * آلفرد هیچکاک
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 22:22
این فیلم دربارهی دختری است (ماریون) که برای حل مشکلات مالی و رسیدن به معشوقش اقدام به دزدین مبلغ زیادی پول از محلکارش میکند. او که بسیار مضطرب و دستپاچه است، برای فرار از کنجکاویهای پلیس به متل دورافتادهای پناه میبرد تا شب را در آنجا بگذراند. صاحب متل (نورمن بیتس) که در نگاه اول عاشق دختر شده، او را...
تولدت مبارک ... همین!
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 2:15
از قحطی واژه میترسیدم؛ یادت هست؟! پنج سال از دوست داشتنت گذشته و حالا هجوم پوچ حرفها، کلمات و جملهها را با پوست و گوشت و استخوانم حس میکنم. سرشار از تو و بیتو ... پر از حس دوستی و تنفر ... پر از تضاد ... پر از خالی تنها مینشینم و ریههایم را پر میکنم از جبر نبودنت. دیگر حتی آغوشت را نمیخواهم یا به جز...
معجزه ی میلاد لبخندت
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:50
8 اکتبر 2015 00:00 یکسال دیگر هم گذشت. امسال تولد 40 سالگیات را جشن میگیری... یا شاید هم نمیگیری! شاید مثل سالهای پیش غصهدار ریحانهای و نگران کودکان کوبانی، سوریه و فلسطین. آنقدر از من دور شدی که نمیدانم باید تولدت را تبریک بگویم یا نه. همیشه دور بودی. مثل سال پیش؛ یادت هست؟ من روزهایی سراسر از صلح ...
بی خاطره، مرده ای!
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:50
کوچهای تنگ و تاریک و خلوت. تنها خودت هستی و خودت. خالی از هدف، بدون مقصد ادامه میدهی... با هر قدمی که برمیداری، پاهایت سست و سستتر میشوند. به کجا میروی؟! جسم نیمهجانت را به دنبال خود میکشی و همچنان پیش میروی؛ به سوی هیچ، شاید! زمان از میان تک درخت بارانزدهی کوچه میگذرد ... هوووووو اینبار تو میمانی و...
دستم را بگیر
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:50
جای من اینجا نیست! دستم را بگیر و مرا با خود به سیارهای دور ببر. بگذار بشوم همان «عزیز دل دور دوری» که میگفت! حتی عزیز دلش هم دیگر آنقدرها مهم نیست؛ فقط میخواهم دور باشم. دستم را بگیر. بیا دوتایی برویم. به کجا مهم نیست؛ ناکجا شاید یا حتی همان جایی که عرب سالها است نـِی میاندازد. از ساقه های نی سایبا...
سقوط آزاد
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:49
سالها بعد از اینکه یک شهر را با همهی آدمهایش، سالنهای تئاتر، سینماها، کتابفروشیها و کافههایش گذاشت و رفت، درست وقتی دخترکان گلفروش شهر از برگشتناش ناامید شدند، برای دیدن او به طهران آمدم. شاید هم برای شهری که بدون اخترک چشمهایش دلتنگی را با تمام وجود حس میکرد. شهری که بدون او سیاه شده بود؛ هوایش، آد...
ژولیدهپوش دانای من
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:49
با دوچرخه از جلوش رد شدم، از همان کوچههای آشنا. اما انگار صدایش از رادیو گوشی میامد. واضح میشنیدمش وقتی فیلم «محمد رسولالله» مجید مجیدی را مسخره میکرد و هروقت شخصیتها را با شکلک نشان میداد، همان اطراف نشسته بود، دور نمیشد، همیشه نزدیک بود ... و عجیب نبود! گاهی گوشهی خیابان نشسته بود، گاهی روی دیواره...
جاسوسی به سبک ماموران اطلاعات
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:49
از وقتی دوباره سر و کلهاش پیدا شد انقدر فکر و خیال ریخت توی سرم که درست خوابم نمیبرد. نه اینکه نباشد یا رفته باشد، نه! هرچه که نباشد گل بداخلاق و کمحوصله و مغرور من است، اما ماندنی است! اینکه بعد از مدتها بیهوا بیاید و غرولند کند و از بودنش مطمئنم کند، برایم عادی شده، اما اینبار کمی با دفعات پیش متف...