00:00
یکسال دیگر هم گذشت. امسال تولد 40 سالگیات را جشن میگیری... یا شاید هم نمیگیری! شاید مثل سالهای پیش غصهدار ریحانهای و نگران کودکان کوبانی، سوریه و فلسطین.
آنقدر از من دور شدی که نمیدانم باید تولدت را تبریک بگویم یا نه. همیشه دور بودی. مثل سال پیش؛ یادت هست؟ من روزهایی سراسر از صلح و آرامش و دوستی برایت آرزو کردهبودم و تو مثل همیشه، مثل آدمبزرگها، نخوانده، نداسته قضاوتم کردی: «تو این شرایط من خجالت میکشم حتی به تولدم فکر کنم.»
من دوستت داشتم؛ از صمیم قلب برآورده شدن آرزوهایت را آرزو کرده بودم و تو بهجای اینکه پشت میز، روبروی کیک تولدت بنشینی، چشمهایت را ببندی و برای زیبا شدن همهی این زشتیها دعا کنی از من گذشتی؛ از دوست داشتنم، از رویاهایم وحتی از آرزوهایم... آرزوهامان.
میدانی؟! حرف زیاد است و کلمات انگار کش میآیند برای تکرار حرفهایی که چهار سال گفتم و نشنیدی و گذشتی. امسال با سالهای دیگر فرق میکند؛ خودت هم میدانی یا شاید... نمیدانم. همینقدر بگویم که دلم میخواست فردا مثل هزاران فردا از هزار سال پیش با خوشحالی از خواب بیدار شوم و خدا را به خاطر معجزهاش، به خاطر تولد فرشتهی پاک و کوچکش –که حالا ادای آدم بزرگها را درمیآورد- شکر کنم. شب را با خرده پساندازی که برای سالروز تولدت کنار گذاشته بودم در کافه اوریانت جشن بگیرم و به نیت برآورده شدن آرزوهایت شمعها را خاموش کنم اما ...
کلمات پاکند و من احساس میکنم با هر کلمه، با هر سطر به آنها خیانت میکنم؛ به خودم و به زندگیای که دیگر مانند سالهای پیش نیست.
متاسفم که تمام این سالها آن چیزی نبود که میخواستی. متاسفم از اینهمه جنگ و خون و دروغ و سیاهی.
امشب تو وارد چهارمین دهه از زندگیات شدهای. امسال کودکان سوریه و کوبانی اگر با کابوس توپ و تفنگ میخوابند، با رویای برآورده شدن صلح، انسانیت و مهربانی بیدار میشوند. امسال امید برای همهی آنها معنای دیگری خواهد داشت؛ معنای عینی یک معجزه شاید... یک تولد.
شاید امسال آخرین سالی باشد که برایت مینویسم. دلم برای خیالت، برای آرامشت و برای آرزوی بودنت تنگ میشود. برای رسیدن روزهای خوبی که به زندگی شاعرانهی ما... من نرسید.
سرپوشت را هم کنار میگذارم. فکر نمیکنم دیگر به دردت بخورد. شاید خواسته باشی با شبپرهها آشنا بشنوی. «شبپره باید خیلی قشنگ باشد.» هروقت دلت گرفت به آسمان نگاه کن، من از آن بالا برایت دست تکان میدهم و میخندم. امیدوارم دلت هرگز نگیرد. لااقل تا زمانی که حال روزهایت به قدری خوب باشد که زیاد بخندی. آنوقت تو هم به آسمان نگاه میکنی و لبخند میزنی. مطمئن باش با لبخندت، حال دنیا بهتر میشود... گل ماندنی بداخلاق و کم حوصله و مغرور من.
تولدت مبارک
شازده کوچولو...
ما را در سایت شازده کوچولو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29