ترسناکترین من

خرید بک لینک
بعضی آدمها هستند که همهچیزت را میگیرند؛ دلت، احساست، غرورت، روزهای خوشی که بود، سالهای بهتری که میتوانست باشد ... که با وجود آنها میتوانست باشد. ولی عجله نکن؛ آدمهایی هستند که صدبار، بلکه هزاربار از گروه اول ترسناکترند. اولیها خودشان را از تو میگیرند و اینیکیها خودت را!کسانی که وقتی میروند، همهی وجودت را طوری در خود حل میکنند و میبرند که یکوقت به خودت میآیی و میبینی هیچچیز از تو نمانده است. میخواهی دست به قلم شوی و بنویسی ... از اولش را بنویسی، بعد با خود فکر میکنی و خیره میشوی به خطهای دفتر ... از کجای این سالها بنویسم؟ اصلن اولش کجا بود؟! چند سال پیش بود؟ یک سال، دو سال، شاید هم هشت سال ... کم بودیم ولی تمام که نشدیم، نرفتیم ... همهی این سالها بودیم؛ کنار هم نه ... با هم که بودیم! حالا از کجا بگویم؟! چه بگویم؟! بگویم بد بودی؟ بد کردی؟ اشتباه کردی؟! بگویم اندفعه نشناخته عاشق نشدم؟! یا اینکه بعد هشت سال، نشناختمت؟! یا همهی اینها را روی طاقچهی ناخودآگاهم بگذارم و از بابلی ریکایی بگویم که بعد از سالها دوستی، به دیدنش رفتم ... از چشمهایی که پاک بود و زلال ... و رنگ عسل و بخوانم «تو را به یاقوت زرد میخوانم * به کندوی کهربایی سنگ * به زنبورهاش * به عسل ثقیل یاقوت زردفام * و به صبح زرینش» و به یاد بیاورم کندوهای رنگی را در دل کوه ... جایی که من بودم و تو بودی و خدا بود و صدای خلوت آبشار و دستت که دستم را گرفت و دلم که ماند ... همانجا ... میان درهای در اطراف بندپی بابل ... میان سبزی بیکران ... میان شر شر وحشی آب ... میان دستانت. من چطور عاشقت شدم؟ چطور اینهمه دیر، اینهمه دور ... و حالاچطور فراموش کنم روزی را که آفتاب بود و داغ بود و عطر خوش شالی بود و صدایت، عطرت، بودنت و خیال ماندنت ... صدایم کردی و رسیدم و دیدم و دل دادم ... نفهمیدی؟! از چشمهایم، از خیره ماندنهایم، از اصرار دستهام به دستهایت، از تب تند لبهام ... هیچچیز نفهمیدی و گفتم ... دلم را ... دوستت دارم را ... و خندیدی و بوسیدی و رفتی ... همانجا که دلم جا مانده بود، با کفشهای بنفشی که غریبه بودند و من نبودند ... و ندیدی بزرگترین تکهی قلبم را که روی همان تختهسنگی که نشستهبودیم، کنار بزرگترین شاخهی گزنه، هنوز برایت میتپید، دیگر نمیتپد ... یا شاید دیدی و متاسف شدی و با همان کفشهای غریبهی بنفش لگدش کردی و گذاشتی و گذشتی ... ببخشید! و من بخشیدم، با دلی که شاید بعد از این تنها با کوه آرام بگیرد و هق هق وحشیانهی آبشار و عطر شالی ... با یاد سرسبزترین غروب دنیا ... با واژههایی که میتوانست تا ته دنیا به جای صد رنگی کندوهای عسل، فقط به چشمهای تو خیره شود و از بابلی ریکایی بگوید که در گرمترین مرداد ماه تاریخ، عاشقش کرد ... اما واژهای نیست ... نزدیک پاییز است و تو رفتهای ... تو هم «رفته بودنت» را گذاشتهای برای پاییز ... میان آن همه زرد و نارنجی ... میان آنهمه نارنجی و نارنگی گم میشوی و من امیدوارم به سردترین زمستان قرن ... زمستانی که همهی گرمای بودنت را در آن روز آفتابی، میان درهای در اطراف بندپی بابل، با خود بشوید و ببرد ... همانطور که تو رفتی و تک تک کلمهها را به دست رودی سپردی که آخرش به ناکجاآبادترین بیشهی دنیا میرسید ... حالا دیگر فهمیدهای لابد ... ترسناکترین آدمها کسی است که واژهها را جزء به جزء در رفتنش دفن میکند ... ترسناکترین من!

شازده کوچولو...

ما را در سایت شازده کوچولو دنبال می‌کنید

برچسب: ترسناک ترین مناطق ایران,ترسناک ترین مناطق جهان,ترسناکترین مناطق دنیا,ترسناکترین منطقه ایران,ترسناکترین منطقه جهان,ترسناکترین منطقه دنیا,ترسناکترین مناظر دنیا,ترسناکترین مناطق زمین, نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 20:49

صفحه بندی