سقوط آزاد

خرید بک لینک
سالها بعد از اینکه یک شهر را با همهی آدمهایش، سالنهای تئاتر، سینماها، کتابفروشیها و کافههایش گذاشت و رفت، درست وقتی دخترکان گلفروش شهر از برگشتناش ناامید شدند، برای دیدن او به طهران آمدم. شاید هم برای شهری که بدون اخترک چشمهایش دلتنگی را با تمام وجود حس میکرد. شهری که بدون او سیاه شده بود؛ هوایش، آدمهایش، روزهایش ...

آمدم تا دلتنگترین دختر روی زمین باشم ولی جای خالی نبودنش را با نشستن در کافههای شهر پر کنم؛ «یک فنجان اسپرسو لطفن!»

آمدم تا «جا نماند از قطارش آرزویم». آمدم تا بزرگ شوم؛ بزرگ به اندازهای که یک شهر را با تمام وسعت دلتنگیاش در دلم جا دهم؛ بزرگ به اندازهی همهی آدمها، سالنهای تئاتر، سینماها، کتابفروشیها و کافهها ... بزرگ به اندازهی او!

سالها روی سکوهای سنگی، «سکوهای خاکستری» تئاتر شهر به جای او نشستم. طعم گریه و لبخند را با او –اما بدون او- در سالنهای تئاتر، در سینما عصر جدید چشیدم؛ «دو بلیت برای یک نفر لطفن!»

حوصلهام حتی از اندازهی او هم بیشتر شد؛ اوریگامی با کودکان گلفروش ولیعصر؛ درناهای کاغذی، درناهای آرزو!

راستی آرزوهای قشنگ چند گل سبز برآورده شد؟! درناهای آرزو ...

حوصلهام از حوصلهی او هم بیشتر شد اما دلم ...

وقتی در عظمت یک شهر دراندشت گم میشوی، وقتی حتی یک نفر کنار تو نیست، شبیه تو نیست ... وقتی تو میمانی و خاطرات نداشتهای که سالهاست مهاجر غربت شدند، وقتی تو سیگار میکشی و خاطراتت عذاب ... باید خیلی بزرگ باشی که طاقت بیاوری، که ماندنی شوی. بزرگ به اندازهی او شاید یا بزرگتر حتی.

او گذاشت و قاصدک شد و گذشت که روزی خوش خبر برگردد و من بزرگ نبودم. من به اندازهی او نبودم. شاید برای تحمل کردن تنها شانههایش را کم داشتم، چشمهایش را شاید یا شاید دستهایش را ...

او پرستو بود و من در حسرت «شکوفهها و باران»

«چه کنم که بسته پایم»؟

او پرواز کرد و من سقوط؛ یک «سقوط آزاد» از بلندترین نقطهی تئاترشهر!

در عمیقترین چالههای ولیعصر، زیر پای عابران له میشوم؛ عابرانی که همه شبیه همدیگرند. شاید هم را میفهمند و شاید تنها وانمود میکنند. اما میبینم که میخندند، دست در دست یکدیگر از کنار تئاترشهر رد میشوند و زیر گوش هم عاشقانه، نجوا میکنند. او سالهاست که رفته و من سعی میکنم بفهممشان؛ درکشان کنم و با هر تلاش، بیشتر سقوط میکنم، بیشتر خرد میشوم. انگار در همجواری بنایی ناخواسته قرار میگیرم. بنایی که برای همه مقدس است. اما پایههای سست دل من زیر پسلرزههای ویرانگر بنای جدید میلرزد، ترک میخورد و ناگهان ... همه چیز فرو میریزد؛ کاشیهای قدیمی تئاترشهر، سینماها، کتابفروشیها، کافهها، دخترکان گلفروش و همهی آدمهای شهر!

زیر آوار پایتختی سیاه تنها نشستهام: «یک فنجان اسپرسو ... نه! فیلتر کافی برایم میآوری؟! از همینها که خودت میخوری» تنهام ولی انگار؛ با چه کسی حرف میزنم؟! با سایهام شاید ...

در این سکوت مطلق دیگر امیدی برای ایستادن نیست و توانی حتی؛ پسلرزهای دیگر و صدایی مهیب در پی آن که حالا به نجوای مبهمی بدل میشود: «نه؛ تو تنها نیستی» یا «خوشحال میشوم بخوانیدم»

برمیگردم به سالها پیش؛ وقتی که همهی دخترکان گلفروش از برگشتناش ناامید بودند ... «خوشحال میشوم بخوانیدم»

و او خواند و من میخوانم و با هر کلمه سنگینی ویرانههای یک بنا، از دوشم برداشته میشود. کورسوی امید ... «نه؛ تو تنها نیستی»

سعی میکنم بلند شوم؛ دستم را روی زانوهایم میگذارم. باید بلند شوم؛ یک شهر را نمیشود تنها گذاشت. من در نبود او نیست شدم وای به حال دستهای کوچکی که در انتظار درناهای کاغذی شب و روز را سر میکنند؛ درناهای آرزو ... «خانم فال میخری؟» «یک شاخه گل، برای کسی که نیست» ... گلهای سبز ... درناهای کاغذی ... درناهای آرزو ...

از قعر جهنم جهان تا عطر خوش چای، دارچین، نبات راه، بسیار است. اما اگر روزی دختری را دیدی که روی سکوهای سنگی، «سکوهای خاکستری» تئاتر شهر تنها – یا با یک خاطره شاید- نشسته و بوی دارچین از لیوان یکبار مصرف دستش در آلودهترین هوای شهر میپیچد، اگر دیدی طوری به کاشیهای قدیمی تئاتر شهر نگاه میکند که انگار یک خاطره، یک دوست، یا یک عشق مبهم را، معطل نکن؛ جلو بیا؛ من میشناسمت. بیا تا اینبار از بلندترین نقطهی تئاتر شهر، فریاد یک سقوط را پرواز کنیم.

شازده کوچولو...

ما را در سایت شازده کوچولو دنبال می‌کنید

برچسب: سقوط آزاد,سقوط آزاد بدون چتر,سقوط آزاد موج های آبی,سقوط آزاد از فضا,سقوط آزاد در فیزیک,سقوط آزاد به انگلیسی,سقوط آزاد اجسام,سقوط آزاد در تهران,سقوط آزاد از جو زمین,سقوط آزاد دهکده آبی پارس, نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 20:49

صفحه بندی