شازده کوچولو

متن مرتبط با «دستم را تو بگیر» در سایت شازده کوچولو نوشته شده است

برای مهربان ترین مادربزرگ دنیا

  • نیلوبلاگ

    وشی تلفن از دستش میافتد. فکرت از سرم میگذرد. تمام نیرویم را جمع کردهام. میپرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع میکند. میگوید: «مامانبزرگ» لقمهی نان و پنیر از دستم میافتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی میفشارد. زیر لب تکرار میکنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». میگویم و میگویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفهام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است.دلم میخواهد مسافری از دور دستها بیاید، سرم را روی سینهاش بگذارم و تمام سالهای سختیت را اشک بریزم. مسافر هیچ نگوید؛ صبر کند، درکم کند و من...

    ادامه مطلب
  • هدیه ای برای یک کودک مرده

  • نیلوبلاگ

    حوادث ناگواری که انسان با آن دستوپنجه نرم میکند، معمولا بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم توسط خود او ایجاد میشود. از میان این حوادث، جنگها بیشترین تاثیر را بر کودکان دارند. پس از جنگ جهانی اول، تصور غالب این بود که درصورت حضور والدین در کنار کودک، از اثرات سوء جنگ روی او به شکل چشمگیری کاسته میشود اما پژوهشهای بعد از آن ثابت کرد که کودکان بیشتر از بزرگسالان، خطر را فهمیده و به آن واکنش نشان م...

    ادامه مطلب
  • تولدت مبارک ... همین!

  • نیلوبلاگ

    از قحطی واژه میترسیدم؛ یادت هست؟! پنج سال از دوست داشتنت گذشته و حالا هجوم پوچ حرفها، کلمات و جملهها را با پوست و گوشت و استخوانم حس میکنم. سرشار از تو و بیتو ... پر از حس دوستی و تنفر ... پر از تضاد ... پر از خالی تنها مینشینم و ریههایم را پر میکنم از جبر نبودنت. دیگر حتی آغوشت را نمیخواهم یا به جز آغوشت هیچ نمیخواهم ... دیگر نمیدانم چه میخواهم. هرچه را شبیه توست میخواهم و نمیخواهم. هر چه مثل تو نیست میخواهم و نمیخواهم. تو را میخواهم و نمیخواهم! فکر میکنم به زمینی که با تو امنترین جا بود، نه بر...

    ادامه مطلب
  • دستم را بگیر

  • نیلوبلاگ

    جای من اینجا نیست! دستم را بگیر و مرا با خود به سیارهای دور ببر. بگذار بشوم همان «عزیز دل دور دوری» که میگفت! حتی عزیز دلش هم دیگر آنقدرها مهم نیست؛ فقط میخواهم دور باشم. دستم را بگیر. بیا دوتایی برویم. به کجا مهم نیست؛ ناکجا شاید یا حتی همان جایی که عرب سالها است نـِی میاندازد. از ساقه های نی سایبانی میسازیم که بالای سرمان باشد ... اصلن کسی چه میداند؟! شاید آنجا باران بود و ابر بود و دریا بود ... میتوانیم یک قایق کوچک بسازیم؛ قایقی تنها به اندازهی منوتو ... مقصد مهم نیست؛ تو فقط دستم را بگیر. ق...

    ادامه مطلب
  • جاسوسی به سبک ماموران اطلاعات

  • نیلوبلاگ

    از وقتی دوباره سر و کلهاش پیدا شد انقدر فکر و خیال ریخت توی سرم که درست خوابم نمیبرد. نه اینکه نباشد یا رفته باشد، نه! هرچه که نباشد گل بداخلاق و کمحوصله و مغرور من است، اما ماندنی است! اینکه بعد از مدتها بیهوا بیاید و غرولند کند و از بودنش مطمئنم کند، برایم عادی شده، اما اینبار کمی با دفعات پیش متفاوت بود؛ هم اتفاقات پیش از آمدنش، هم نوع آمدنش؛ بداخلاقتر و کمحوصلهتر از قبل، اما مغرور ... نه! نزدیک ظهر است، تنها و خوابآلود نشستم و مطالب چاپ شده در «پیامآور» را زیر و رو میکنم. گزارشها، مقالهها، م...

    ادامه مطلب