
از قحطی واژه میترسیدم؛ یادت هست؟! پنج سال از دوست داشتنت گذشته و حالا هجوم پوچ حرفها، کلمات و جملهها را با پوست و گوشت و استخوانم حس میکنم. سرشار از تو و بیتو ... پر از حس دوستی و تنفر ... پر از تضاد ... پر از خالی تنها مینشینم و ریههایم را پر میکنم از جبر نبودنت. دیگر حتی آغوشت را نمیخواهم یا به جز آغوشت هیچ نمیخواهم ... دیگر نمیدانم چه میخواهم. هرچه را شبیه توست میخواهم و نمیخواهم. هر چه مثل تو نیست میخواهم و نمیخواهم. تو را میخواهم و نمیخواهم! فکر میکنم به زمینی که با تو امنترین جا بود، نه بر...
ادامه مطلب