شازده کوچولو

متن مرتبط با «سقوط آزاد در فیزیک» در سایت شازده کوچولو نوشته شده است

ژولیده‌پوش دانای من در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    ژولیده‌پوش دانای مندر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.گاهی گوشه‌ی خیابان نشسته بود، گاهی روی دیوارهای سنگی پارک. هرچه جلوتر می‌رفتم اما چیزی از صدایش کم نمی‌شد، رد نمی‌شد، تمام نمی‌شد، بود ...پیش از این هم دیده بودمش، با همان موهای مجعدی که تا زیر شانه‌اش می‌رسد و همان کت مشکی کتانی بلند رنگ‌ورو رفته. بلند قامت است و لاغر اندام و همیشه حرف می‌زند؛ از فیلم‌هایی که شاید هرگز ندیده و همیشه همه‌چیز را می‌داند. با شیوه‌ی مخصوص خودش فیلم‌های مرخرف را، بازی بازیگرا...

    ادامه مطلب
  • جزئیات تازه از برای مهربان‌ترین مادربزرگ دنیا

  • نیلوبلاگ

    برای مهربان‌ترین مادربزرگ دنیا جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است.گوشی تلفن از دستش می‌افتد. فکرت از سرم می‌گذرد. تمام نیرویم را جمع کرده‌ام.‌ می‌پرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع می‌کند. می‌گوید: «مامان‌بزرگ» لقمه‌ی نان و پنیر از دستم می‌افتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی می‌فشارد. زیر لب تکرار می‌کنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». می‌گویم و می‌گویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفه‌ام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است. دلم می‌خواهد مسافری ا...

    ادامه مطلب
  • آنچه باید درباره برای مهربان ترین مادربزرگ دنیا بدانید

  • نیلوبلاگ

    برای مهربان ترین مادربزرگ دنیادر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.وشی تلفن از دستش می‌افتد. فکرت از سرم می‌گذرد. تمام نیرویم را جمع کرده‌ام.‌ می‌پرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع می‌کند. می‌گوید: «مامان‌بزرگ» لقمه‌ی نان و پنیر از دستم می‌افتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی می‌فشارد. زیر لب تکرار می‌کنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». می‌گویم و می‌گویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفه‌ام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است. دلم می‌خواهد مسافری از دو...

    ادامه مطلب
  • برای مهربان ترین مادربزرگ دنیا

  • نیلوبلاگ

    وشی تلفن از دستش میافتد. فکرت از سرم میگذرد. تمام نیرویم را جمع کردهام. میپرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع میکند. میگوید: «مامانبزرگ» لقمهی نان و پنیر از دستم میافتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی میفشارد. زیر لب تکرار میکنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». میگویم و میگویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفهام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است.دلم میخواهد مسافری از دور دستها بیاید، سرم را روی سینهاش بگذارم و تمام سالهای سختیت را اشک بریزم. مسافر هیچ نگوید؛ صبر کند، درکم کند و من به بغض امان ماندن ندهم. کاش مسافر مثل تو فهمیدن را بلد باشد. فهمیدن حسها را، ضعفها را، آدمها را ... کاش مثل تو بفهمد و درک کند و همدل باشد و هیچ نگوید ... کاش کسی شبیه تو باشد.در فکرم جستجویت کردهام....

    ادامه مطلب
  • سقوط آزاد

  • نیلوبلاگ

    سالها بعد از اینکه یک شهر را با همهی آدمهایش، سالنهای تئاتر، سینماها، کتابفروشیها و کافههایش گذاشت و رفت، درست وقتی دخترکان گلفروش شهر از برگشتناش ناامید شدند، برای دیدن او به طهران آمدم. شاید هم برای شهری که بدون اخترک چشمهایش دلتنگی را با تمام وجود حس میکرد. شهری که بدون او سیاه شده بود؛ هوایش، آدمهایش، روزهایش ... آمدم تا دلتنگترین دختر روی زمین باشم ولی جای خالی نبودنش را با نشستن در کافههای شهر پر کنم؛ «یک فنجان اسپرسو لطفن!» آمدم تا «جا نماند از قطارش آرزویم». آمدم تا بزرگ شوم؛ بزرگ به اندازهای که یک شهر را با تمام وسعت...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    سقوط آزاد | سقوط آزاد بدون چتر | سقوط آزاد موج های آبی | سقوط آزاد از فضا | سقوط آزاد در فیزیک | سقوط آزاد به انگلیسی | سقوط آزاد اجسام | سقوط آزاد در تهران | سقوط آزاد از جو زمین | سقوط آزاد دهکده آبی پارس