
برف بهاردر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.من اما دلسرد از نبودنت پشت این میلهها زندانیام. در قلبم توفانی برپاست. کاش سردیات، سرمای زمستان نبود. کاش آفتاب میشدی، بهار میآوردی. تو دستهات معجزهاند، آغوشت گرمی تازهی بهار است ... آفتابی دیگر. برای من برف چیزی جز سختی نیست. جز وحشت یخ زدن در خواب ... خواب فراموشی ... جدا از تابش چشمهاتمن یقین دارم که بهار با یک گل هم خواهد آمد اگر تو بیایی. کاش میآمدی، گل من ... کاش بهار میآوردی....
ادامه مطلب
جاسوسی به سبک ماموران اطلاعاتدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.نزدیک ظهر است، تنها و خوابآلود نشستم و مطالب چاپ شده در «پیامآور» را زیر و رو میکنم. گزارشها، مقالهها، مصاحبهها و حتی پاسخ به خوانندگان! هرچیزی که اسم «مزدک» پای آن خورده به اضافهی شمارهی هفتهنامه و تاریخ و صفحهی مطلب را یادداشت میکنم. نمیدانم به چه کارش میآید، من فقط قول دادم که کمکش کنم.قبل از این راجع به همکاریشان در تحریریهی «پیامآور» با گل مذکور خودم شنیدهبودم اما هیچوقت ب...
ادامه مطلب
دلتنگی هرگز بهانهای برای تکرار یک اشتباه نیستجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.میدانی که اگر بیایی دوباره عاطفهی دوست غیر همجنس، جایگزین عاطفهی تو میشود. دوباره حساسیت روی بازیهای کامپیوتری بچهبازی میشود. دوباره طرفداری از خاتمی همرنگ جماعت شدن کورکورانه است. دوباره برای معتاد شدن معتادها و کارتونخواب شدن خیابان خوابها مقصری وجود دارد که کسی جز خود آنها نیست. دوباره اتاق نامرتب من، مصداق زندگی سگی میشود. دوباره فیلمهای ایرانی غیرقابل تحمل میشوند....
ادامه مطلب
ترسناکترین مندر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.بعضی آدمها هستند که همهچیزت را میگیرند؛ دلت، احساست، غرورت، روزهای خوشی که بود، سالهای بهتری که میتوانست باشد ... که با وجود آنها میتوانست باشد. ولی عجله نکن؛ آدمهایی هستند که صدبار، بلکه هزاربار از گروه اول ترسناکترند. اولیها خودشان را از تو میگیرند و اینیکیها خودت را!کسانی که وقتی میروند، همهی وجودت را طوری در خود حل میکنند و میبرند که یکوقت به خودت میآیی و میبینی هیچچیز از تو نمانده است...
ادامه مطلب
تولدت مبارک ... همین!در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.از قحطی واژه میترسیدم؛ یادت هست؟! پنج سال از دوست داشتنت گذشته و حالا هجوم پوچ حرفها، کلمات و جملهها را با پوست و گوشت و استخوانم حس میکنم. سرشار از تو و بیتو ... پر از حس دوستی و تنفر ... پر از تضاد ... پر از خالی تنها مینشینم و ریههایم را پر میکنم از جبر نبودنت. دیگر حتی آغوشت را نمیخواهم یا به جز آغوشت هیچ نمیخواهم ... دیگر نمیدانم چه میخواهم. هرچه را شبیه توست میخواهم و نمیخواهم....
ادامه مطلب
برای مهربانترین مادربزرگ دنیا جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.گوشی تلفن از دستش میافتد. فکرت از سرم میگذرد. تمام نیرویم را جمع کردهام. میپرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع میکند. میگوید: «مامانبزرگ» لقمهی نان و پنیر از دستم میافتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی میفشارد. زیر لب تکرار میکنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». میگویم و میگویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفهام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است. دلم میخواهد مسافری ا...
ادامه مطلب
سالها بعد از اینکه یک شهر را با همهی آدمهایش، سالنهای تئاتر، سینماها، کتابفروشیها و کافههایش گذاشت و رفت، درست وقتی دخترکان گلفروش شهر از برگشتناش ناامید شدند، برای دیدن او به طهران آمدم. شاید هم برای شهری که بدون اخترک چشمهایش دلتنگی را با تمام وجود حس میکرد. شهری که بدون او سیاه شده بود؛ هوایش، آدمهایش، روزهایش ... آمدم تا دلتنگترین دختر روی زمین باشم ولی جای خالی نبودنش را با نشستن در کافههای شهر پر کنم؛ «یک فنجان اسپرسو لطفن!» آمدم تا «جا نماند از قطارش آرزویم». آمدم تا بزرگ شوم؛ بزرگ به اندازهای که یک شهر را با تمام وسعت...
ادامه مطلب