
جای من اینجا نیست! دستم را بگیر و مرا با خود به سیارهای دور ببر. بگذار بشوم همان «عزیز دل دور دوری» که میگفت! حتی عزیز دلش هم دیگر آنقدرها مهم نیست؛ فقط میخواهم دور باشم. دستم را بگیر. بیا دوتایی برویم. به کجا مهم نیست؛ ناکجا شاید یا حتی همان جایی که عرب سالها است نـِی میاندازد. از ساقه های نی سایبانی میسازیم که بالای سرمان باشد ... اصلن کسی چه میداند؟! شاید آنجا باران بود و ابر بود و دریا بود ... میتوانیم یک قایق کوچک بسازیم؛ قایقی تنها به اندازهی منوتو ... مقصد مهم نیست؛ تو فقط دستم را بگیر. قایق را که به آب انداختیم دل سپردهایم به موجه...
ادامه مطلب