خرید بک لینک

ژولیده‌پوش دانای من

در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.

گاهی گوشه‌ی خیابان نشسته بود، گاهی روی دیوارهای سنگی پارک. هرچه جلوتر می‌رفتم اما چیزی از صدایش کم نمی‌شد، رد نمی‌شد، تمام نمی‌شد، بود ...

پیش از این هم دیده بودمش، با همان موهای مجعدی که تا زیر شانه‌اش می‌رسد و همان کت مشکی کتانی بلند رنگ‌ورو رفته. بلند قامت است و لاغر اندام و همیشه حرف می‌زند؛ از فیلم‌هایی که شاید هرگز ندیده و همیشه همه‌چیز را می‌داند. با شیوه‌ی مخصوص خودش فیلم‌های مرخرف را، بازی بازیگران را، دیالوگ‌ها را سوژه می‌کند و می‌خندد و می‌خنداند. طوری که اگر کسی نداند فکر می‌کند دیوانه است و من در خیابان شلوغ، روی دوچرخه، بلند بلند می‌خندم ... نه قهقهه می‌زنم چون راست می‌گوید ... انگار نه انگار که «دخترها فریاد نمی‌زنند» ، قهقهه نمی‌زنند، نمی‌خندند ...

مردی با موتور جلو راهم را می‌گیرد، قصد دارد گوشی را از دستم بقاپد، اما نه برای دزدی ... سر آخر شماره‌اش را می‌دهد و می‌رود. دوباره گوش می‌کنم؛ دیگر صدایی نیست، تصویری نیست. انگار ژولیده‌پوش دانای من هیچ‌وقت، هیچ‌کجا نبوده ...

به مقصد رسیده.ام انگار. از دوچرخه پایین می‌آیم. دارند خداحافظی می‌کنند که بروند. کنارشان می‌ایستم و شروع می‌کنم به بافتن موهایش. به دومین قسمت که می‌رسم بافتش خوب از کار درنمی‌آید. باز می‌کنم، دوباره شروع می‌کنم و آن‌ها همان‌طور ایستاده‌اند، حرف می‌زنند و می‌خندند، انگار نه انگار که رفتنی بودند. دوباره تمام می‌شود و من نگاه می‌کنم که ریش‌ریش کیف شوهرش را به‌جای موهای او بافته‌ام. می‌خندیم، دوباره شروع می‌کنم ...

هوا تاریک است. هیچ صدایی نمی‌آید. می‌ترسم ... کاش موهایش ژولیده نبود، کاش نمی‌بافتم‌شان ... کاش کوچه‌های آشنا و حرف‌های ژولیده‌مرد تمامی نداشتند. پتو را تا زیر چشمانم بالا می‌کشم. هوا سرد است، تاریک است و من می‌ترسم 

برچسب: نویسنده: شیدا مرادی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 3:30

صفحه بندی