برای مهربانترین مادربزرگ دنیا
جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.
گوشی تلفن از دستش میافتد. فکرت از سرم میگذرد. تمام نیرویم را جمع کردهام. میپرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع میکند. میگوید: «مامانبزرگ» لقمهی نان و پنیر از دستم میافتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی میفشارد. زیر لب تکرار میکنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». میگویم و میگویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفهام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است. دلم میخواهد مسافری از دور دستها بیاید، سرم را روی سینهاش بگذارم و تمام
برچسب:
نویسنده: شیدا مرادی