
برای مهربانترین مادربزرگ دنیا جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.گوشی تلفن از دستش میافتد. فکرت از سرم میگذرد. تمام نیرویم را جمع کردهام. میپرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع میکند. میگوید: «مامانبزرگ» لقمهی نان و پنیر از دستم میافتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی میفشارد. زیر لب تکرار میکنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». میگویم و میگویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفهام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است. دلم میخواهد مسافری ا...
ادامه مطلب
برای مهربان ترین مادربزرگ دنیادر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.وشی تلفن از دستش میافتد. فکرت از سرم میگذرد. تمام نیرویم را جمع کردهام. میپرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع میکند. میگوید: «مامانبزرگ» لقمهی نان و پنیر از دستم میافتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی میفشارد. زیر لب تکرار میکنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». میگویم و میگویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفهام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است. دلم میخواهد مسافری از دو...
ادامه مطلب
وشی تلفن از دستش میافتد. فکرت از سرم میگذرد. تمام نیرویم را جمع کردهام. میپرسم: «چی شده؟!» تمام نیرویش را جمع میکند. میگوید: «مامانبزرگ» لقمهی نان و پنیر از دستم میافتد. بغض گلویم را تا مرز پارگی میفشارد. زیر لب تکرار میکنم: «خسته شدم مادر جان؛ دعا کنید برم». میگویم و میگویم که رفتن خواست دلت بود. شاید که بغض خفهام نکند. آرامم اما سرشار از درد؛ احساس عجیبی است.دلم میخواهد مسافری از دور دستها بیاید، سرم را روی سینهاش بگذارم و تمام سالهای سختیت را اشک بریزم. مسافر هیچ نگوید؛ صبر کند، درکم کند و من به بغض امان ماندن ندهم. کاش مسافر مثل تو فهمیدن را بلد باشد. فهمیدن حسها را، ضعفها را، آدمها را ... کاش مثل تو بفهمد و درک کند و همدل باشد و هیچ نگوید ... کاش کسی شبیه تو باشد.در فکرم جستجویت کردهام....
ادامه مطلب
بعضی آدمها هستند که همهچیزت را میگیرند؛ دلت، احساست، غرورت، روزهای خوشی که بود، سالهای بهتری که میتوانست باشد ... که با وجود آنها میتوانست باشد. ولی عجله نکن؛ آدمهایی هستند که صدبار، بلکه هزاربار از گروه اول ترسناکترند. اولیها خودشان را از تو میگیرند و اینیکیها خودت را!کسانی که وقتی میروند، همهی وجودت را طوری در خود حل میکنند و میبرند که یکوقت به خودت میآیی و میبینی هیچچیز از تو نمانده است. میخواهی دست به قلم شوی و بنویسی ... از اولش را بنویسی، بعد با خود فکر میکنی و خیره میشوی به خطهای دفتر ... از کجای این سالها...
ادامه مطلب